|
یادش به خیر اون روزی که زیر بارون بدون چتر ................
|
|
|
|
||||
|
سلام امروز می خوام یه خاطره تعریف کنم تویه روزه آفتابی تو محوطه ی خوابگاه یه روز که نشسته بودم غرق فیزیولوژی بودم دو تا مورچه توجه منو به خودشون جلب کردن یکی که یه پیله ی سنگین تو دستاش بود و داشت می رفت سمت پنجره ی اتاق ما که تو طبقه ی دوم بود می رفت ومی افتاد و هر بار که می افتاد باز شروع می کرد جالب اینکه هر بار هم نوع رفتنش رو عوض می کرد یه بار عقب عقب یه بار کجکی و...بعد اینکه حدود ۴۰ یا ۵۰ بار افتاد آخرین برا موقعی دیدمش که کنار پنجرهی اتاق ما بود اما مورچه ی بعدی یه مورچه ی پر انرژی که اونم کمی با فاصله با اون یکی داشته سمت همون لونه می رفت
اونم بعد چند قدم باز می افتاد اما هر بار بی درنگ و با شتاب مثل قبل مسیر رو پیش می گرفت بدون هیچ تاملی تا این که باز افتاد بلند شد تا دوباره حرکت کنه تا خواست بره بالا عنکبوتی که انگار مدتها چشم به اون دوخته بوده با تاری که سره راهش تنیده بود اونو گرفت مورچه تقلا می کرد تا اینکه از حرکت ایستاد خواستم آزادش کنم اما به خودم گفتم این سرنوشت راهی بود که رفت هدف شاید خوب بود اما مسیر ونوع حرکت ...
اون روز فهمیدم درسته فیزیو بسیار مفد وشیرینه اماطبیعت بهترین درسا رو توخودش داره درسی که اون مورچه ها یادم دادن شاید هیج انسانی نمی تونست یادم بده راستی تیر ماهی های عزیز تولدتون مبارک
مخصوصا بابای گلم
+
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 11:59 توسط فریده
|
|
|||||
|
|||||